به وبلاگ حامد نیک گو خوش آمدید
مجموعه حرف دل ،دست نوشته های شخصی من است
نگارش و سبک جدید از بیان رنج ها و تجربه ها
خاموشی ناخوش است
حقایقی که بر زبان نیایند،زهر آگین می شود
هنوز چه خانه ها که بایدمان ساخت



خواننده گرامی توجه داشته باشید تنها مکاتبات بنده از طریق وب سایت شخصی hamednikgou.com مورد تایید است

چهارشنبه، آبان ۱۱

حرف دل من XX - حامد نیک گو


از ته دل بیش از همه خواهان آن ام که به
کسی آزار نرسانم.
از این رو به پیشباز هر کس می روم و با
او کنار می آیم
اگر چه  "  بی خردی   "  بنامنداش
عاجزان به درشتی سخن می گویند، آن چه
به گوش من می رسد جز گرفتگی صداشان نیست
صدایی که با یک نسیم می گیرد.
زرنگ اند و انگشتان چالاک دارند، اما 
مشت ندارند
انگشتان شان پنهان شدن در پس مشت را نیاموخته اند.
با لبخندی خود پسندانه
از گرگ سگ ساخته اند
از انسان خود،بهترین جانور خانگی را.
اما من باز با آنان کنار می آیم
آنان نه برداشتن می دانند و نه نگه داشتن
می گذرم و می گذارم که کلام بسیار گویند
انگار هنوز بس نیستند
عقل ام را باریک بین تر و تیز تر می کنم
و با خود می گویم:
همواره هرچه خواهی بکن ، اما نخست از آنان باش که توان خواستن دارند.

حرف دل من XIX -حامد نیک گو



غمگین می گویم :
همه چیز کوچک تر شده است!
همه جا در ها را پست تر می بینم.
هنوز از میان شان می توان گذشت 
اما می باید خود را خم کرد
آه ، کی به سامان خویش می رسم
آن جا که دیگر نمی باید خود را خم کنم
آن جا که نمی باید در برابر خردان خم شد
باید به دوردستان خیره شد
چشمان ام را باز می گذارم
سکوت تازه ای که آموخته ام این است :
هیاهوی خردان پیرامون من، پرده ای بر
اندیشه هایم می کشد
باید هوشیار بود
مبادا هیاهو ، بلایی بر سر آورد!
در پی آسایش ام.
باید میانه رو بود تا با آسایش سازگار شوم.
  " دروغ "
پا وچشم نباید به یکدیگر دروغ گویند
بازیگر اصیل زندگی باید بود
مردانگی می خواهد
باید از مردی بهره برد.
از ریا به دور بودن  لازم است
ریا ، کار فرمانروایان است
برای نیک بختی ، با انصاف و مهربان
و هم چون دانه های شن، باید بود.

سه‌شنبه، آبان ۱۰

حرف دل من XVIII - حامد نیک گو


از سوی دیگر
گذشته ام گورهای خود را برشکافت
و چه بسیار دردهای زنده به گور که از خواب برخاست
دردهایی که کفن پوش به خواب رفته بودند.
"  وقت است  "
اندیشه ام مرا گزید
آه ، ای اندیشه من ای!
کی چنان نیرویی خواهم یافت که با صدای تو دیگر نلرزم؟
این صدا به گوش ام می رسد،دل ام تا گلویم می تپد!
خاموشی تو نیز راه نفس ام را می گیرد
تا کنون جسارت آن ام نبوده است که تورابه بالا فراخوانم
همین ام بس که تو را با خود کشیده ام
تا کنون نیرومند نبوده ام.
اما روزی آن نیرو شیرانه را خواهم یافت که تو را فرا می خواند
آن گاه که در این کار بر خود چیره شوم،در بزرگ تر از این نیز
بر خویش چیره خواهم شد و یک پیروزی بر کمال ام مهر خواهد
نهاد.
درین میان هنوز بر دریاهای ناشناخته می رانم.
حادثه ی نرم زبان با من چرب زبانی می کند
دقت می کنم
اما هنوز پایانی نمی بینم.

حرف دل من XVII - حامد نیک گو


برای تماشایی شدن زندگی نمایش آن را می باید خوب بازی کرد
برای بسیار دیدن ، از خویش چشم برگرفتن باید.
آن اهل دانشی که چشمان ظاهر بین دارد
جز نمای هر چیز ،چه چیز را تواند دید؟
"   هیچ  "
به راستی خنده آور است
آنان می خواهند برای دریا آواز آرام بخش بخوانند؟!
خاموش دور باید شد
آن چه راست است دروغ می گوید.
حقیقت همه کژو کوژ است
زمان خود دایره ای است
صبر باید کرد.

دوشنبه، آبان ۹

حرف دل من XVI - حامد نیک گو


کیفر
آن نامی است که انتقام بر خود می نهد 
و با نام دروغین، نیرنگ بازانه برای خود
وجدان می خرد.
عدالت
خود چیزی جز همین قانون زمان نیست
چیزها همه بر طبق عدالت و کیفر سامان
اخلاقی یافته اند!!
دردا، کجاست کیفر زندگانی؟
هیچ کرده ای از میان رفتنی نیست
چگونه می توان با کیفر، کرده ای را ناکرده ساخت؟!
مگر به اراده آفریننده.
با آدمیان عاجز زیستن دشوار است زیرا خاموش 
ماندن بسی دشوار است به ویژه بهر بسیارگو
اما من خاموش هستم.

یکشنبه، آبان ۸

حرف دل من XV - حامد نیک گو



شامگاه دراز و خستگی مرگ آسا فرا رسید
ای هوا دار زندگی 
بادی نیرومند لازم است
تاچشم بر ستارگان تازه و شگفتی های تازه گشود
با نگاهی غریب و از غربتی دراز به خانه باز آمدم
با صدایی پر توان گفتم: این هم از این!
می خواهم به آموزه هایم ایمان آورم
به گمان من راه درست،مومن بودن است
فرار می کنم از آدمیانی که همه چیز دارند 
اما از یک چیز بیش از آن چه باید دارند
آدمیانی که هیچ نیستند مگر چشمی کلان یا دهانی
کلان ویا شکمی کلان یا دیگر چیزی کلان
اینان عاجزان نام دارند.
از خلوت خویش به در آمدم
نگریستم و باز نگریستم و باریک تر نگریستم
می خواهم از یک چیز،یک چیز داشته باشم
نگاه ام از اکنون به گذشته است
فاصله عاجز ماندن و عاجز نبودن یک پل است
انسانیت
حقیقت جو ونیک مرد بودن نیاز راه.
آزادی بخش و شادی بخش باید بود
اراده می خواهد
خشم اش از این است که زمان واپس نمی رود
«  آن چه بود  »
این است نام سنگی که اراده نتواند غلتاند
از این رو من اراده ام را خشمگین نمی کنم
در غیر،از سر خشم وغضب سنگ را می غلتاند
و از هرکه چون او احساس خشم و غضب ندارد
انتقام می ستاند و از هر چیزی که رنج تواند برد
بدان خاطر که واپس نتواند رفت،انتقام می ستاند.
آری ، انتقام تنها همین است و همین
یعنی دشمنی اراده با زمان
جنونی بزرگ در اراده من خانه کرده و این جنون 
به خرد دست یافته است
می خواهم روح انتقام را کنار و هر جا رنج در 
کار بود صبرکنم.
همه چیز در گذر است پس همه چیز سزاوار درگذشتن است.

شنبه، آبان ۷

حرف دل من XIV -حامد نیک گو


چرا امروز بهترینان از کارهای شان آزرده اند؟
باور عجیب نزد آن ها:
همه چیز پوچ است،همه چیز یکسان،همه چیز رو به پایان!
شاید این پژواک باشد
کارمان همه بیهوده بوده است
چنان خشکیده ایم همه اگر آتش درما افتد خاکستر خواهیم شد
جالب است،آتش نیز از ما به تنگ آمده
چشمه ها مان همه خشکیده اند
دریا نیز پس رفته است
زمین می خواهد دهان باز کند 
چرا؟؟؟
به راستی،خسته تر از آن ایم که تن به مرگ دهیم
هنوز بیداریم و زنده اما در گورخانه ها
باید آواره شد،نه چیزی خورد نه آشامید
نه سخن گفت
تا به آرامش رسید!
روان ام دم کرده و غبار آلود است
هوای تازه می خواهد.

یکشنبه، مهر ۲۴

حرف دل من XIII- حامد نیک گو



سووال امروز من این است:

پاکی کجاست؟
زیبایی کجاست؟
آن جا که با تمام خواست ام بخواهم.
بدان
هرکه به خود ایمان نداشته باشد همیشه دروغ می گوید
ایمان به خواست باید داشت
بی شک نباید پاک بودن را در پاکان که نقاب خدایی زده اند،
جستجو کرد.
روزگاری می پنداشتم که از هنر این پاکان،هنری بالاتر نیست!
اما نزدیک آمدم
آن گاه روز بر من روشن آمد
دوران عشق بازی ناپاک سر آمده است.

شنبه، مهر ۲۳

حرف دل من XII- حامد نیک گو


وای بر من اگر نمی توانستم بر شگفتی های دنیا خنده زنم.
هیچ جا وطنی نیافته ام
در همه شهر ها بی سرو سامان ام و از همه دروازه ها گذرنده.
آن سرزمین کجاست؟
دورترین دریا را رفته ام
می خواهم جایی باشم تا جبران کنم
فرزند پدر بودن را جبران کنم
چون ماه برآید،شب زنده دار بودن را تجربه می کنم
بر فراز بام ها باوجدان نا آرام
شهوت پرست بودن را به خاک می سپارم
و اکنون با جان شرمنده
زمین  و آن چه زمینی است را دوست می دارم.

حرف دل من XI- حامد نیک گو


هراسی مرا فرا گرفت و چون پیرامون ام را نگریستم ،تنها زمان هم زمان ام بود!
آن گاه به سوی خویش گریختم
به آرزوها
رنگ آمیز بودن را فراموش می کنم
نقش های واقعی را جستجو می کنم
ضد یکدیگر بودن را به خیال می سپارم
این خیال در همه زمانه واقعی تر است.

جمعه، مهر ۲۲

حرف دل من X-حامد نیک گو


زندگی سراسر جدال است برسر ذوق و پسند
ذوق هم وزنه است هم کفه و هم ترازو
باید وزنه زد و از برجستگی های خویش لذت برد
این گونه زندگی مزه دار می شود
بزرگ منش و بزرگ اندیش که باشم دست یافتن به زیبایی ها ساده تر می شود
فضیلت لازم است
هرچه بالاتر می رود زیباتر می شود و ظریف تر
اما از درون سخت تر و استوار تر
این است راز روان
باید دانست هر گاه قهرمان مرا ترک کرد، ابر قهرمان در رویا به من نزدیک تر می شود.

پنجشنبه، مهر ۲۱

حرف دل من IX-حامد نیک گو


سوگند یادکرده ام از دل آشوبه ها در گذرم.
زمانی نابیناوار به راه های زشت می رفتم
چون ساده ترین کار ام را به انجام می رساندم ، جشن پیروزی برپا می کردم!
هنوز زنده ام
باید راه بزرگ و کوچک را پیمود تا سرشت آن را دریابم و هر زمان برخود چیره
شوم پیروز گشته ام.
زندگی خود این راز را به من گفت:
هر چه را که بیافرینم وهر چه عاشق آن باشم،باز به زودی می باید 
دشمن او وعشق خود شوم.
این خود اراده است
باید به دنبال زندگی باشم، آن جا که زندگی باشد خواست نیز هست.
خواست من ارزش گذاری نیک است
بالاترین بدی به بالاترین نیکی وابسته است.
می خواهم نیک باشم،اگر چه خوش نباشد

چهارشنبه، مهر ۲۰

حرف دل منVIII-حامد نیک گو


فرزانگان نامدار، خدمت گزار خرافات شده اند نه حقیقت
ایمان آنان جز شوخی و بازیگوشی نیست.
              حقیقت کجاست؟
این فرزانگان همراه مردم رشد کرده اند؟!
                 نمی دانم
آه از گرفتگی خورشید،آه از شوق به اشتیاق
آه از گرسنگی سخت در سیری
از پس فرزانگان، شاد کامی ام از ایثار در ایثار مرد.
دیدگان ام پر اشک و دست ام زبر شده
اکنون شوق ام چون چشمه ای از من برون می تراود
شوق سخن گفتن ام هست...

سه‌شنبه، مهر ۱۹

حرف دل منVII-حامد نیک گو



ای واعظان برابری
با فریاد برابری ، خود را در واژه فضیلت می پوشانید!؟
نهفته شما این است:
شهوت
خودپسندی.
از درون شما شعله جنون زبانه می کشد
مردمی بد گوهر و بد اصل
قاضی بودن برای آنان مایه ی سعادت ، کیفر دادن به نیکان،افتخار
و آن را بنامند  قدرت!
نمی خواهم مرا با این واعظان برابری ، برابر باشد
دیگر نمی خواهم
از هزار پل و کوره راه باید به سوی آینده بتازم
به تضادها نیاز است.
نیکی و بدی،دولتمندی و درویشی،فرادستی و فرودستی و دیگر نام های
ارزش،همگی جنگ افزارهای راه اند.

دوشنبه، مهر ۱۸

حرف دل من VI-حامد نیک گو



از فرمان روایان و سیاستمداران روی گردان شده ام
چون دیدم آن چه را که اکنون فرمان می خوانند،چانه زنی و سوداگری بر سر قدرت و مال است
آن هم فرمان روایی بر فرو مایگان!
به راستی بوی گند این فرمان روایان و قدرت پرستان و لذت پرستان سراسر دنیا رادر برگرفته
مرا چه افتاد که کر و کور لال همراه آنان می خزیدم!
من آن را یافته ام :
      لذت
اما لذت سرد ، همچون شرارت برف دانه های پایان زمستان.
آیا لذت این است؟
جام را پر کردن و باز تهی شود و باز آن را…
نه این  لذت ناپاکان است
من این لذت را تغییر می دهم
بر درخت آینده آشیان می سازم
عقابان با منقار خود بهر تنهایی ام خوراک خواهند آورد
و کام شان خواهد سوخت.

یکشنبه، مهر ۱۷

حرف دل من V-حامد نیک گو



زندگی چشمه لذت است، باید فرو مایه آب نوشید
شاید چاه ها زهر آگین باشد
اما من آب درون آن را مقدس می دانم، نا پاکی ها و شهوت دادگران ،آب را آلوده کرده
چرا باید به چاه آلوده ،به درختی که سرشاخه هایش را باد می خشکاند بنگرم؟
روی گردان بودن را می باید تجربه کرد
روی گردان بودن از صلیب ها و شکنجه ها
باید فرومایه بود
نباید برای زندگی ناگزیر شد،زندگی خود به دشمن نیازمند است
ومن نیاز مند زندگی.

شنبه، مهر ۱۶

حرف دل من IV-حامد نیک گو


به دنبال اندیشه ای نو می گردم، زمان درگذر است
احساس ها همه در من به رنج  اند و در بند، اما خواست ام همیشه چون آزادی بخش و شادی بخش به سوی ام می آید
وشاید چنین باشد آموزه ی درست درباره خواستن!؟ نمی دانم
باید بدانم مردبزرگ وار هرگز کسی را شرمسار نمی کند،باید یاد بگیریم رحم آوردن ام از دور باشد،این گونه می شود
شاد بود.
هر چه بیش تر خود را شاد کنم،آزردن دیگران و در اندیشه ی آزاربودن را بیشتر از یاد می برم.
از این رو،همیشه باید دست ام دردمندی را یاری کند به این شکل روان ام را نیز پاک می کنم.
باید سپاسگزار بود و امیدوار

چهارشنبه، مهر ۱۳

Fresh Start: استیو جابزمرد رویا ها در گذشت

Fresh Start: استیو جابزمرد رویا ها در گذشت: (۱۳۳۴-۱۳۹۰) اَپل يک نابغه خلاق و الهام بخش و جهان يک انسان شگفت انگيز را از دست داد.

استیو جابزمرد رویا ها در گذشت


(۱۳۳۴-۱۳۹۰) 
اَپل يک نابغه خلاق و الهام بخش و جهان يک انسان شگفت انگيز را از دست داد.

حرف دل من III-حامد نیک گو


ای کاش می دانستم بالاتر از عشق از خودگذشتگی است.
هرگاه بخواهم خوبی های خویش را بشمارم،شاهدی فرا می رسد و مرا رهسپار خلوت خویشتن می کند،تنهایی امروز،من را
به ستوه آورده.یاد آن پیر به خیر که پیش تر می گفت به من:روزی غرور کمر تو را خواهد شکاند و فریاد زنی «من تنهایم»
 در این ایام با واژه خوار به گونه ای دیگر آشنا شدم، آن هم به دست دادگر!!!
وای بر این دادگران،با خشنودی آدم را به صلیب می کشند.
وای بر این زن که اگر بخواهد مرد راستین رابازیچه دست خود کند،با نیروی محبت جنگ آوری خود،خطر ناک ترین موجود می شود،
میوه بسیار شیرینی که حتی عملکرد تلخ او نیز،این دادگران را وسیله می کند و این دادگران مرا خوار کردند.
آهنی به آهن ربا گفت:از تو از همه بیش بی زارم که کشش داری،اما نه چندان که به خود بکشانی.
این همان بخش ترس زن از مرد است،او به ذات ،گوهری رخشان و مهربان است و در راه عشق همه چیز را فدا می کند.
شادمانی مرد:من می خواهم و شادمانی زن:او می خواهد است.
آن گاه که برخلاف باور او رفتار شود، هم چون تازیانه ای برپیکر مرد فرود می آید،از تمامی ابزارهایش استفاده می کند برای نشاندن
حرف خود و تا همان دادگر پیش می رود.
راهکار چیست؟
گواهی دهید در حق شما نیکی کرده،رها می شوید.این تجربه شخصی من است!
به قول زرتشت: بی حق دانستن خویش،بزرگوارانه تر است از بر حق دانستن،به ویژه آن گاه که حق با تو باشد.

دوشنبه، مهر ۱۱

حرف دل من II-حامد نیک گو



امروز بهترین دشمن را دوست دارم، آن گاه که با من به ستیز بر می خیزد از همیشه به او نزدیک تر می شوم
او اشتیاق خفته دارد به نابودی ام، او می خواهد استاد باشد اما راه شاگرد را هم نرفته!
او تنگ چشمی روان دارد ،ای کاش توان رفاقت و دوستی را نیز داشت.
اما من هوشیارانه دوستش دارم.
می خواهد قدرتمند ،نامی و جاوید باشد ،من هم دوست دارم نیک و راست گو باشم.
ارزیابی آفریننده هستی چیست نمی دانم؟؟؟
او را دوست دارم زیرا روزی از او بودم،امروز این لوح را به او هدیه می کنم،این لذت کهن را،تا شاید پایه گذار نیک باشم
من آتش خشم را به او می دهم و به دنبال آتش عشق خواهم رفت.

یکشنبه، مهر ۱۰

حرف دل من-حامد نیک گو


رفت عمرم بر سر سودای دل       
                                          وز غم دل نیستم پروای دل
                        دل به مقصد جان من برخاسته
من نشسته تا چه باشد وای دل
                                    لب ببنددایرا به ایرا گردون می رسد
         بی زبان هیها دل هیهای دل

بسیار خفت کشیده ام و تنها از سپیده دم و  بامدادهای آن گذر کردم  و سرانجام  فروغی بر من دمیده شد
من را یار نیاز است ، یاری فراتر از انسان که عشق را اشتیاق را،ستاره و زمین را آفرید و فنا ناپذیر است
من کوچک ،از او دور بودم.
حال برای خود نوعی خوشبختی را اختراع کردم،بیمار گشتن و بدگمانی را کنار و با پروردگارم تنها شده ام
سعی کردم دیگر تهی نباشم.هنوز کار می کنم زیرا کار مایه ی سرگرمی است
دیگر نه می خواهم فرمان روا باشم نه فرمان بردارکه این هردو بار گران اند.
بر همه چیز خنده می زنم هر چند روان ام آسوده نیست!!!
من از دریچه ای بیرون آمدم که فساد  نور آن بود.هر چند رنگ و رو باخته ام اما دیگر چلاق و دغل نیستم
فقر  فرهنگ  همچون راهزنی بر من تاخته بود و من این مهم رااز یاد برده بودم.خرد را به آب روان داده اما
با تنی خسته و روانی نه آسوده به دنبال آن می گردم و امروز شاید وشاید ..
حیران با سکوت و صبر به آن رسیده باشم. نمی دانم
من هیچ می گویم  اما آنان خود را نیکان و عادلان می خوانند و من را دزد خواهند نامید!
من سکوت می گویم  اما آنان خودرا مومنان راستین می خوانند
وتو ای تنها یار امروز تنهایی ام نگاه کن بر این قانون شکن ها،چنان خویش را باور دارند که گویی آنان
آفریننده من هستند؟!
به راستی در گذر زمان ناممکن را ممکن کرده ام ، غرور را رهبری و زیرک بودن را درخواست و اگر روزی
زیرک شوم ،از مرز کاش عبور خواهم کرد و پاسخ طعمه شدن خود را می دهم.
چنین آغاز شد گران ترین بخش زندگی ام
گران کدام است؟
بی شک زانو زدن برخاک در مقابل پروردگار نه نتها گران نیست بلکه انگیزه ای برای به خویشتن رسیدن است
و من از داشتن این نیرو شادمان هستم.
اما حقیقت درد،گرسنگی روان است.دوست داشتن آنان که من را خوار می دارند و دست دوستی و تهی من را
رد می کنند.
این جا در دنج ترین صحرای زندگی ام، با خدای بی همتا آزادی را چنگ می زنم،با اژد های بزرگ بی خردی
به همراه شمشیر ارزش مبارزه می کنم.ارزشی که پروردگار آن را مقدس می نامدو آن انسانیت است.
این همه کاری است که نمی دانم توان انجام دارم یا خیر
باید و باید…
باید جای من را دیگر
و دیگر را برادر     و حق را وظیفه    و خویش را ناچیز بدانم.
این می تواند رمز پیروزی باشد.
فصل های گذشته زندگی ام بی ارزش مانده و همچون جانور بارکش،جان و مال را ارزش داده و این هولناک ترین
بخش زندگی ام بود.
دیگر باید ده بار با خود آشتی کنم.برای آن، سراسر روز را باید بیدار بود.
در پیشگاه خدا شرم دارم
روزانه باید ده ها حقیقت را جستجو کرد تا شاید روان گرسنه ام ، آسوده گردد.
صلح با خدا را باید تجربه کرد و فرار از همسایه شیطان را هم.
باید اهل عمل بود و از شعار دور شد.
لذت رنج همین است: چشم از خویشتن بستن
ا‍‍ثبات باور خواستن
از میان دیوار ها رد شدن
عذاب را نه در حال بلکه در آخرت دیدن
بدون خستگی به نهایت رسیدن
به خاستگاه راست و راستگویی رسیدن
آدمی آموختن
و شاید این ها برادر کوچک خرد باشند.
اندیشه و احساس فرمان روایی قدرتمند هستند ،دانایی ناشناس که نامش خود است و من باید بیشتر روی خود
کار کنم.
روزگاری را در دخمه خویش ،به ظاهر نغمه خوش آواز سر دادم اما نمی دانستم شور شهوت است و زود گذر.
سرنوشتی ناگوار
خشم و نفرت را جایگزین عشق کرده بودم 
فریاد مرگ زودرس را به رنج خود افزودم و قاضیان هم دردی که انتقام را حق خود می دانستند ،دیده ام.
گاهی مرا دشمن نامند گاهی بیمار و گاهی هم رذل.
خیر و شر ها را با من می گویند اما دریغ از عدالت
عاشق شدن تمام آن گناه من بود.
عاشق هیچ گاه بی بهره از جنون نیست اما باید می دانستم جنون نیز هیچ زمان بی بهره از خرد نیست.
من در این راه آدمی را دیدم چون ابلیس جدی و کامل اما همانند حباب صابون بود و رقص هم می دانست.
اکنون جان سنگین من رها شد
سبک بار و رقصان اما رقص این بار من ، در خود من است نه در او.
با چشم یا با مهر
وقت ، وقت پرواز است و آسان نیست.زیرا برای پرواز بلندی لازم است
دیگر نه خود به خویش اعتماد داشته ام نه دیگران به من و این دگرگون شدن است ،جایی که قدم می لرزد از
پله های بلندی.
سوز تنهایی نباید مرا با گناه همراه کند
شرم سار لغزیده ام اما بر نفس خود خنده نخواهم زد.
خسته ام اما بالا می روم از این بلندی
خطر در کمین است
باز باید رفت و نجیب بود
باید به آزادی اندیشد
حیله گری در کار نباشد
چشم ها باید پالوده شود
چقدر با نیک مردی فاصله است
دریغا،می شناسم اما نمی دانم.
دوست دارم گذشته را باطل کنم اما آیا زندگی باطل است؟.
فرو رفتن در عمق افسردگی و آرزوی یک حادثه کوچک!
نه این نمی تواند باشد.
زندگی رنج نیست، رنج دارد
آنچه هستم را باید قبول کرد و به لحظه های شاد ایمان داشت.
همه می گویندانگیزه ی نیک جنگ را نیز مقدس می کند اما زرتشت می گوید:جنگ نیک است که هر انگیزه ای را 
مقدس می کند و من می خواهم انگیزه ی نیک داشته باشم.
در این زمان پر از دلقکان، با وقار بودن را آرزو می کنم و جستجوگر وجدان و ایمان .
ایمان به ذات پروردگار و ایمان به خویشتن و عشق مطلق
دنبال چیزی می گردم ،اسمش کمال است
نمی دانم این چه تراژدی است ،بی رحم است یا دردمند
شاید کلید معنوی باشد برای پالایش پلیدی وآلودگی روان و من همواره شوق رسیدن به کمال رادارم.

جمعه، مهر ۱

اندیشه الهام بخش

 شما با خواب بودن در زندگی های تکراری که از کابوس رنج و مرگ به هراس افتاده اید روحتان را دفن کرده ایدو تنبیه می کنید. بپذیرید که شما روح هستید. به یاد داشته باشید که احساسی که در نهان احساس شماست، اراده ای که در پس اراده شماست، قدرتی که در پشت قدرت شماست و خردی که در نهان خرد شماست خداوند لایتناهی است. در تعادل کامل احساس قلب و انگیزه ی ذهن را با هم یکی کنید. در قصر آرامش بارها و بارها هویت خود را با عناوین خاکی رها کنید و برای این که پادشاهی الهی خود را دریافت کنید با شیرجه ی عمیقی به مراقبه بپردازید

جشن مهرگان


گرمي آتش خورشيد فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه خسته اين چنگي پير
ره ديگر زد و آهنگ دگر
گرامي باد جشن مهرگان

استاد جاویدان محمدرضا شجریان


بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود                داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
اول مهر ماه روز آواز عشق و تولد استاد شجریان مبارک باد