ای کاش می دانستم بالاتر از عشق از خودگذشتگی است.
هرگاه بخواهم خوبی های خویش را بشمارم،شاهدی فرا می رسد و مرا رهسپار خلوت خویشتن می کند،تنهایی امروز،من را
به ستوه آورده.یاد آن پیر به خیر که پیش تر می گفت به من:روزی غرور کمر تو را خواهد شکاند و فریاد زنی «من تنهایم»
در این ایام با واژه خوار به گونه ای دیگر آشنا شدم، آن هم به دست دادگر!!!
وای بر این دادگران،با خشنودی آدم را به صلیب می کشند.
وای بر این زن که اگر بخواهد مرد راستین رابازیچه دست خود کند،با نیروی محبت جنگ آوری خود،خطر ناک ترین موجود می شود،
میوه بسیار شیرینی که حتی عملکرد تلخ او نیز،این دادگران را وسیله می کند و این دادگران مرا خوار کردند.
آهنی به آهن ربا گفت:از تو از همه بیش بی زارم که کشش داری،اما نه چندان که به خود بکشانی.
این همان بخش ترس زن از مرد است،او به ذات ،گوهری رخشان و مهربان است و در راه عشق همه چیز را فدا می کند.
شادمانی مرد:من می خواهم و شادمانی زن:او می خواهد است.
آن گاه که برخلاف باور او رفتار شود، هم چون تازیانه ای برپیکر مرد فرود می آید،از تمامی ابزارهایش استفاده می کند برای نشاندن
حرف خود و تا همان دادگر پیش می رود.
راهکار چیست؟
گواهی دهید در حق شما نیکی کرده،رها می شوید.این تجربه شخصی من است!
به قول زرتشت: بی حق دانستن خویش،بزرگوارانه تر است از بر حق دانستن،به ویژه آن گاه که حق با تو باشد.