به وبلاگ حامد نیک گو خوش آمدید
مجموعه حرف دل ،دست نوشته های شخصی من است
نگارش و سبک جدید از بیان رنج ها و تجربه ها
خاموشی ناخوش است
حقایقی که بر زبان نیایند،زهر آگین می شود
هنوز چه خانه ها که بایدمان ساخت



خواننده گرامی توجه داشته باشید تنها مکاتبات بنده از طریق وب سایت شخصی hamednikgou.com مورد تایید است

یکشنبه، مهر ۱۰

حرف دل من-حامد نیک گو


رفت عمرم بر سر سودای دل       
                                          وز غم دل نیستم پروای دل
                        دل به مقصد جان من برخاسته
من نشسته تا چه باشد وای دل
                                    لب ببنددایرا به ایرا گردون می رسد
         بی زبان هیها دل هیهای دل

بسیار خفت کشیده ام و تنها از سپیده دم و  بامدادهای آن گذر کردم  و سرانجام  فروغی بر من دمیده شد
من را یار نیاز است ، یاری فراتر از انسان که عشق را اشتیاق را،ستاره و زمین را آفرید و فنا ناپذیر است
من کوچک ،از او دور بودم.
حال برای خود نوعی خوشبختی را اختراع کردم،بیمار گشتن و بدگمانی را کنار و با پروردگارم تنها شده ام
سعی کردم دیگر تهی نباشم.هنوز کار می کنم زیرا کار مایه ی سرگرمی است
دیگر نه می خواهم فرمان روا باشم نه فرمان بردارکه این هردو بار گران اند.
بر همه چیز خنده می زنم هر چند روان ام آسوده نیست!!!
من از دریچه ای بیرون آمدم که فساد  نور آن بود.هر چند رنگ و رو باخته ام اما دیگر چلاق و دغل نیستم
فقر  فرهنگ  همچون راهزنی بر من تاخته بود و من این مهم رااز یاد برده بودم.خرد را به آب روان داده اما
با تنی خسته و روانی نه آسوده به دنبال آن می گردم و امروز شاید وشاید ..
حیران با سکوت و صبر به آن رسیده باشم. نمی دانم
من هیچ می گویم  اما آنان خود را نیکان و عادلان می خوانند و من را دزد خواهند نامید!
من سکوت می گویم  اما آنان خودرا مومنان راستین می خوانند
وتو ای تنها یار امروز تنهایی ام نگاه کن بر این قانون شکن ها،چنان خویش را باور دارند که گویی آنان
آفریننده من هستند؟!
به راستی در گذر زمان ناممکن را ممکن کرده ام ، غرور را رهبری و زیرک بودن را درخواست و اگر روزی
زیرک شوم ،از مرز کاش عبور خواهم کرد و پاسخ طعمه شدن خود را می دهم.
چنین آغاز شد گران ترین بخش زندگی ام
گران کدام است؟
بی شک زانو زدن برخاک در مقابل پروردگار نه نتها گران نیست بلکه انگیزه ای برای به خویشتن رسیدن است
و من از داشتن این نیرو شادمان هستم.
اما حقیقت درد،گرسنگی روان است.دوست داشتن آنان که من را خوار می دارند و دست دوستی و تهی من را
رد می کنند.
این جا در دنج ترین صحرای زندگی ام، با خدای بی همتا آزادی را چنگ می زنم،با اژد های بزرگ بی خردی
به همراه شمشیر ارزش مبارزه می کنم.ارزشی که پروردگار آن را مقدس می نامدو آن انسانیت است.
این همه کاری است که نمی دانم توان انجام دارم یا خیر
باید و باید…
باید جای من را دیگر
و دیگر را برادر     و حق را وظیفه    و خویش را ناچیز بدانم.
این می تواند رمز پیروزی باشد.
فصل های گذشته زندگی ام بی ارزش مانده و همچون جانور بارکش،جان و مال را ارزش داده و این هولناک ترین
بخش زندگی ام بود.
دیگر باید ده بار با خود آشتی کنم.برای آن، سراسر روز را باید بیدار بود.
در پیشگاه خدا شرم دارم
روزانه باید ده ها حقیقت را جستجو کرد تا شاید روان گرسنه ام ، آسوده گردد.
صلح با خدا را باید تجربه کرد و فرار از همسایه شیطان را هم.
باید اهل عمل بود و از شعار دور شد.
لذت رنج همین است: چشم از خویشتن بستن
ا‍‍ثبات باور خواستن
از میان دیوار ها رد شدن
عذاب را نه در حال بلکه در آخرت دیدن
بدون خستگی به نهایت رسیدن
به خاستگاه راست و راستگویی رسیدن
آدمی آموختن
و شاید این ها برادر کوچک خرد باشند.
اندیشه و احساس فرمان روایی قدرتمند هستند ،دانایی ناشناس که نامش خود است و من باید بیشتر روی خود
کار کنم.
روزگاری را در دخمه خویش ،به ظاهر نغمه خوش آواز سر دادم اما نمی دانستم شور شهوت است و زود گذر.
سرنوشتی ناگوار
خشم و نفرت را جایگزین عشق کرده بودم 
فریاد مرگ زودرس را به رنج خود افزودم و قاضیان هم دردی که انتقام را حق خود می دانستند ،دیده ام.
گاهی مرا دشمن نامند گاهی بیمار و گاهی هم رذل.
خیر و شر ها را با من می گویند اما دریغ از عدالت
عاشق شدن تمام آن گناه من بود.
عاشق هیچ گاه بی بهره از جنون نیست اما باید می دانستم جنون نیز هیچ زمان بی بهره از خرد نیست.
من در این راه آدمی را دیدم چون ابلیس جدی و کامل اما همانند حباب صابون بود و رقص هم می دانست.
اکنون جان سنگین من رها شد
سبک بار و رقصان اما رقص این بار من ، در خود من است نه در او.
با چشم یا با مهر
وقت ، وقت پرواز است و آسان نیست.زیرا برای پرواز بلندی لازم است
دیگر نه خود به خویش اعتماد داشته ام نه دیگران به من و این دگرگون شدن است ،جایی که قدم می لرزد از
پله های بلندی.
سوز تنهایی نباید مرا با گناه همراه کند
شرم سار لغزیده ام اما بر نفس خود خنده نخواهم زد.
خسته ام اما بالا می روم از این بلندی
خطر در کمین است
باز باید رفت و نجیب بود
باید به آزادی اندیشد
حیله گری در کار نباشد
چشم ها باید پالوده شود
چقدر با نیک مردی فاصله است
دریغا،می شناسم اما نمی دانم.
دوست دارم گذشته را باطل کنم اما آیا زندگی باطل است؟.
فرو رفتن در عمق افسردگی و آرزوی یک حادثه کوچک!
نه این نمی تواند باشد.
زندگی رنج نیست، رنج دارد
آنچه هستم را باید قبول کرد و به لحظه های شاد ایمان داشت.
همه می گویندانگیزه ی نیک جنگ را نیز مقدس می کند اما زرتشت می گوید:جنگ نیک است که هر انگیزه ای را 
مقدس می کند و من می خواهم انگیزه ی نیک داشته باشم.
در این زمان پر از دلقکان، با وقار بودن را آرزو می کنم و جستجوگر وجدان و ایمان .
ایمان به ذات پروردگار و ایمان به خویشتن و عشق مطلق
دنبال چیزی می گردم ،اسمش کمال است
نمی دانم این چه تراژدی است ،بی رحم است یا دردمند
شاید کلید معنوی باشد برای پالایش پلیدی وآلودگی روان و من همواره شوق رسیدن به کمال رادارم.