وای بر من اگر نمی توانستم بر شگفتی های دنیا خنده زنم.
هیچ جا وطنی نیافته ام
در همه شهر ها بی سرو سامان ام و از همه دروازه ها گذرنده.
آن سرزمین کجاست؟
دورترین دریا را رفته ام
می خواهم جایی باشم تا جبران کنم
فرزند پدر بودن را جبران کنم
چون ماه برآید،شب زنده دار بودن را تجربه می کنم
بر فراز بام ها باوجدان نا آرام
شهوت پرست بودن را به خاک می سپارم
و اکنون با جان شرمنده
زمین و آن چه زمینی است را دوست می دارم.