به وبلاگ حامد نیک گو خوش آمدید
مجموعه حرف دل ،دست نوشته های شخصی من است
نگارش و سبک جدید از بیان رنج ها و تجربه ها
خاموشی ناخوش است
حقایقی که بر زبان نیایند،زهر آگین می شود
هنوز چه خانه ها که بایدمان ساخت



خواننده گرامی توجه داشته باشید تنها مکاتبات بنده از طریق وب سایت شخصی hamednikgou.com مورد تایید است

چهارشنبه، آبان ۱۱

حرف دل من XX - حامد نیک گو


از ته دل بیش از همه خواهان آن ام که به
کسی آزار نرسانم.
از این رو به پیشباز هر کس می روم و با
او کنار می آیم
اگر چه  "  بی خردی   "  بنامنداش
عاجزان به درشتی سخن می گویند، آن چه
به گوش من می رسد جز گرفتگی صداشان نیست
صدایی که با یک نسیم می گیرد.
زرنگ اند و انگشتان چالاک دارند، اما 
مشت ندارند
انگشتان شان پنهان شدن در پس مشت را نیاموخته اند.
با لبخندی خود پسندانه
از گرگ سگ ساخته اند
از انسان خود،بهترین جانور خانگی را.
اما من باز با آنان کنار می آیم
آنان نه برداشتن می دانند و نه نگه داشتن
می گذرم و می گذارم که کلام بسیار گویند
انگار هنوز بس نیستند
عقل ام را باریک بین تر و تیز تر می کنم
و با خود می گویم:
همواره هرچه خواهی بکن ، اما نخست از آنان باش که توان خواستن دارند.

حرف دل من XIX -حامد نیک گو



غمگین می گویم :
همه چیز کوچک تر شده است!
همه جا در ها را پست تر می بینم.
هنوز از میان شان می توان گذشت 
اما می باید خود را خم کرد
آه ، کی به سامان خویش می رسم
آن جا که دیگر نمی باید خود را خم کنم
آن جا که نمی باید در برابر خردان خم شد
باید به دوردستان خیره شد
چشمان ام را باز می گذارم
سکوت تازه ای که آموخته ام این است :
هیاهوی خردان پیرامون من، پرده ای بر
اندیشه هایم می کشد
باید هوشیار بود
مبادا هیاهو ، بلایی بر سر آورد!
در پی آسایش ام.
باید میانه رو بود تا با آسایش سازگار شوم.
  " دروغ "
پا وچشم نباید به یکدیگر دروغ گویند
بازیگر اصیل زندگی باید بود
مردانگی می خواهد
باید از مردی بهره برد.
از ریا به دور بودن  لازم است
ریا ، کار فرمانروایان است
برای نیک بختی ، با انصاف و مهربان
و هم چون دانه های شن، باید بود.

سه‌شنبه، آبان ۱۰

حرف دل من XVIII - حامد نیک گو


از سوی دیگر
گذشته ام گورهای خود را برشکافت
و چه بسیار دردهای زنده به گور که از خواب برخاست
دردهایی که کفن پوش به خواب رفته بودند.
"  وقت است  "
اندیشه ام مرا گزید
آه ، ای اندیشه من ای!
کی چنان نیرویی خواهم یافت که با صدای تو دیگر نلرزم؟
این صدا به گوش ام می رسد،دل ام تا گلویم می تپد!
خاموشی تو نیز راه نفس ام را می گیرد
تا کنون جسارت آن ام نبوده است که تورابه بالا فراخوانم
همین ام بس که تو را با خود کشیده ام
تا کنون نیرومند نبوده ام.
اما روزی آن نیرو شیرانه را خواهم یافت که تو را فرا می خواند
آن گاه که در این کار بر خود چیره شوم،در بزرگ تر از این نیز
بر خویش چیره خواهم شد و یک پیروزی بر کمال ام مهر خواهد
نهاد.
درین میان هنوز بر دریاهای ناشناخته می رانم.
حادثه ی نرم زبان با من چرب زبانی می کند
دقت می کنم
اما هنوز پایانی نمی بینم.

حرف دل من XVII - حامد نیک گو


برای تماشایی شدن زندگی نمایش آن را می باید خوب بازی کرد
برای بسیار دیدن ، از خویش چشم برگرفتن باید.
آن اهل دانشی که چشمان ظاهر بین دارد
جز نمای هر چیز ،چه چیز را تواند دید؟
"   هیچ  "
به راستی خنده آور است
آنان می خواهند برای دریا آواز آرام بخش بخوانند؟!
خاموش دور باید شد
آن چه راست است دروغ می گوید.
حقیقت همه کژو کوژ است
زمان خود دایره ای است
صبر باید کرد.