از ته دل بیش از همه خواهان آن ام که به
کسی آزار نرسانم.
از این رو به پیشباز هر کس می روم و با
او کنار می آیم
اگر چه " بی خردی " بنامنداش
عاجزان به درشتی سخن می گویند، آن چه
به گوش من می رسد جز گرفتگی صداشان نیست
صدایی که با یک نسیم می گیرد.
زرنگ اند و انگشتان چالاک دارند، اما
مشت ندارند
انگشتان شان پنهان شدن در پس مشت را نیاموخته اند.
با لبخندی خود پسندانه
از گرگ سگ ساخته اند
از انسان خود،بهترین جانور خانگی را.
اما من باز با آنان کنار می آیم
آنان نه برداشتن می دانند و نه نگه داشتن
می گذرم و می گذارم که کلام بسیار گویند
انگار هنوز بس نیستند
عقل ام را باریک بین تر و تیز تر می کنم
و با خود می گویم:
همواره هرچه خواهی بکن ، اما نخست از آنان باش که توان خواستن دارند.