از سوی دیگر
گذشته ام گورهای خود را برشکافت
و چه بسیار دردهای زنده به گور که از خواب برخاست
دردهایی که کفن پوش به خواب رفته بودند.
" وقت است "
اندیشه ام مرا گزید
آه ، ای اندیشه من ای!
کی چنان نیرویی خواهم یافت که با صدای تو دیگر نلرزم؟
این صدا به گوش ام می رسد،دل ام تا گلویم می تپد!
خاموشی تو نیز راه نفس ام را می گیرد
تا کنون جسارت آن ام نبوده است که تورابه بالا فراخوانم
همین ام بس که تو را با خود کشیده ام
تا کنون نیرومند نبوده ام.
اما روزی آن نیرو شیرانه را خواهم یافت که تو را فرا می خواند
آن گاه که در این کار بر خود چیره شوم،در بزرگ تر از این نیز
بر خویش چیره خواهم شد و یک پیروزی بر کمال ام مهر خواهد
نهاد.
درین میان هنوز بر دریاهای ناشناخته می رانم.
حادثه ی نرم زبان با من چرب زبانی می کند
دقت می کنم
اما هنوز پایانی نمی بینم.