شما با خواب بودن در زندگی های تکراری که از کابوس رنج و مرگ به هراس افتاده اید روحتان را دفن کرده ایدو تنبیه می کنید. بپذیرید که شما روح هستید. به یاد داشته باشید که احساسی که در نهان احساس شماست، اراده ای که در پس اراده شماست، قدرتی که در پشت قدرت شماست و خردی که در نهان خرد شماست خداوند لایتناهی است. در تعادل کامل احساس قلب و انگیزه ی ذهن را با هم یکی کنید. در قصر آرامش بارها و بارها هویت خود را با عناوین خاکی رها کنید و برای این که پادشاهی الهی خود را دریافت کنید با شیرجه ی عمیقی به مراقبه بپردازید
به وبلاگ حامد نیک گو خوش آمدید
مجموعه حرف دل ،دست نوشته های شخصی من است
نگارش و سبک جدید از بیان رنج ها و تجربه ها
خاموشی ناخوش است
حقایقی که بر زبان نیایند،زهر آگین می شود
هنوز چه خانه ها که بایدمان ساخت
خواننده گرامی توجه داشته باشید تنها مکاتبات بنده از طریق وب سایت شخصی hamednikgou.com مورد تایید است
جمعه، مهر ۱
دوشنبه، شهریور ۲۸
نقش خیال
مـا عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ،
تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم
یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم .
مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم ،
ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن!!
تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم
یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم .
مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم ،
ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن!!
سهشنبه، شهریور ۲۲
تنهایی
رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند
طعم توفیق را می چشاند
وچه تلخ است لذت را"تنها"بردن
و چه بدبختی آزار دهنده ای ست"تنها"خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد"تنهایی"را در سرت زنده می کند.
"تنها"خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است.
"تنها"بودن,بودنی به نیمه است.
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی"را احسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااس کردم
اسلام
مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد!
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم!!
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم!!
یکشنبه، شهریور ۲۰
اشتراک در:
نظرات (Atom)




