به وبلاگ حامد نیک گو خوش آمدید
مجموعه حرف دل ،دست نوشته های شخصی من است
نگارش و سبک جدید از بیان رنج ها و تجربه ها
خاموشی ناخوش است
حقایقی که بر زبان نیایند،زهر آگین می شود
هنوز چه خانه ها که بایدمان ساخت



خواننده گرامی توجه داشته باشید تنها مکاتبات بنده از طریق وب سایت شخصی hamednikgou.com مورد تایید است

سه‌شنبه، شهریور ۲۲

اسلام

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد!
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم!!